تبليغاتX
کافه تیتر

کافه تیتر

وبلاگی قهوه ای برای روزنامه نگاران ایران

اسباب کشی کافه

ما جامون رو عوض کردیم.

تو این کار  یوسف علیخانی بعد هوشنگ جیرانی نقش داشتند.

دست پخت آقایون رو مشاهدن کنید... البته تو اسباب کشی هستیما......

http://titrcafe.blogspot.com/

از این به بعد ما دیگه اینجا نیستیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:17  توسط بهنام-بی تا  | 

وبلاگ زیبای یک استاد

به قول استاد شکرخواه ٬ برو تو دکور!

قالب وبلاگ دکتر توکلی هم به زیبایی تغییر یافت.

استاد همیشه به کافه لطف داشته اند.ببینید...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:18  توسط بهنام-بی تا  | 

اولین جشن تولد در کافه تیتر

اولین جشن تولد درکافه به نام هنگامه منهاجی (خبرنگار و همکار قدیمی ما درخبرگزاری آفتاب) به ثبت رسید.

اولش که اومد هیچی از جشن و تولد نگفت اما بعد از اینکه کلی آدم با کلی هدایای جور وا جور وارد کافه شدن تازه فهمیدیم که یه خبرهای هست .

 بله٬ هنگامه جشن تولد نمی دونیم چند سالگیش رو تو کافه تیتر برگزار کرد.

هنگامه خانم تولدت مبارک..... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:29  توسط بهنام-بی تا  | 

تبریک سوم

محسن بعضی روزها میاد کافه.

همین شنبه بود که اومد و چوب خط جدیدش رو آورد.

اين مجموعه پانزده داستان كوتاه: عاشقت بودن، انجيرها مال همسايه است، مي گويم عيب ندارد، از خاطرات يك سرباز عراقي، هزار راه، برو دستشويي، سردي دستمال تاريك، انگار مي خواست عكس يادگاري بگيرد، بابا، تو منشي آقاي رييسي؟، روزگار برزخي آقاي درچه پياز و ... را شامل مي شود
از محسن فرجي پيش از اين مجموعه داستان يازده دعاي بي استجابت و داستان زندگي خاقاني منتشر شده است.
سومین تبریک امروز ما مربوط به صاحب وبلاگ قورباغه بود که خواندید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:51  توسط بهنام-بی تا  | 

دومین تبریک امروز

آزادی یعنی شعور انتخاب کردن.

امروز مبارک......

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:40  توسط بهنام-بی تا  | 

تبریک

رضا ولی زاده عزیز در جشنواره مطبوعات شهری در رشته گزارش دوم شد و جایزه گرفت. برای رضای عزیز و محمد مطلق ومهرداد مشایخی و  آیدین جهانبخش و همه کسانی که در این جشنواره بر گزیده شدند آرزوی موفقیت می کنیم و به همشون تبریک می گیم.راستی بعد از اعلام نتایج چند نفر از برنده ها یه جشن کو چولو تو کافه تیتر گرفتند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:49  توسط بهنام-بی تا  | 

بخارا در کافه

علی دهباشی عزیز کافه را اشتراک مجله بخارا کرد.

از این به بعد بخارا هم به کافه می آید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:20  توسط بهنام-بی تا  | 

خبر فوری- (خبر سوخته)- کافه تیتر فعلا از آتش سوزی در امان ماند

 
" کافه تیتر" ، پاتوق نوپای روزنامه نگاران از شعله های آتش در پارکینگ همجوارش تا این لحظه در امان مانده است.
پارکینگ علاالدین در خیابان صبای جنوبی ساعتی پیش دچار حریق شد. "فرزانه ابراهیم زاده" ـ روزنامه نگار و کارشناس تاریخ ـ شاهد عینی این آتش سوزی بود و در این باره گفت: چندین خودرو آتش نشانی در محل وقوع حریق حضور دارند و ماموران در تلاش هستند تا شعله های آتش را مهار کنند.
او دامنه آتش سوزی را تنها در پارکینگ علاالدین مشاهده کرده است و نگرانی از کشیده شدن شعله های حریق به " کافه تیتر " او را به ادامه پیگیری هایش ترغیب کرد.
" چند خودرو در این پارکینگ در آتش می سوزند. ماموران آتش نشانی نگران آن هستند که دامنه این آتش سوزی فروشگاه های طبقه بالا و همجوار را در بر گیرد."
 با همه اینها ابراهیم زاده خود را به کافه تیتر رسانده تا از وضعیت این پاتوق فرهنگی با خبر شود:" با خانم بیتا صالحی بختیاری یکی از مسئولان کافه تیتر صحبت کردم. فروشگاه را بسته بودند تا ماموران آتش نشانی برای انجام ماموریت خود با مشکلی مواجه نشوند. کافه تیتر تا این لحظه دچار آتش نشده است."

برای پیگیری این خبر  وبلاگ فرزانه را ورق بزنید.
 
توضیح ما:خبر صحت دارد. اما بخیر گذشت ٬نگران نباشید قضیه مربوط به پنجشنبه است.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:19  توسط بهنام-بی تا  | 

سلام يك دوست

صدف فراهانی همكار سابق بي تا با كلي اظهار لطف نوشته:

زمانی که من روزنامهء هموطن کار می کردم خانومی تو سرویس اجتماعی روزنامه قلم میزد که تو ذهن من کلی سمبل استقلال و قدرت یه زن بود و کلی از بودنش در اونجا خوشحال بودم.حالا اون خانوم با شوهرش که اون هم روزنامه نگاره یه کافه برای ژورنالیستها راه انداختن که البته ورودش برای عموم آزاده.من خودم هنوز نرفتم چون تازه خبردار شدم اما حتماً یکی از همین روزا یه سر میزنم نه فقط برای اینکه معتاد به کافه رفتنم بلکه برای دیدن بیتا صالحی عزیز در شغل جدیدش خواهم رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:22  توسط بهنام-بی تا  | 

اطلاعیه

 

وبلاگ کافه تا چند روز دیگه به طور کامل از بلاگفا نقل مکان می کنه به blogspot .

نسخه آزمایشی راه اندازی شده است...

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 16:8  توسط بهنام-بی تا  | 

كافه تیتر؛ کافه آرامش

تادانه یا همون یوسف خودمون با هوشنگ جیرانی پنجشنبه بود که اومدن کافه .گزارش کامل یوسف از کافه نشینی اون با بقیه رو بخونین...

نمي دونم چرا تا نشستم ياد بچه هاي جواني افتادم كه در به در توي اين تهران درندشت مي گردند دنبال يك جاي امن تا بنشينند دور هم و سيگاري دود كنند و چاي و قهوه اي بخورند و داستان ها و شعرهايشان را براي هم بخوانند و نقد بكنند و نقد بشوند و ... ياد كافه نادري بيفتند و كافه هاي روشنفكري و يادش بخير باداها
شايد دليلش حرف بي تا بختياري بود كه گفت هنوز خوب تبليغ نكرديم و براي همين صبح ها خلوت خلوته اينجا. گفتم يعني؟ گفت بله. صبح ها هيچ كي اينجا نمي ياد. گفتم اما الان؟ گفت الان رو نيگا نكنين. الان بعدازظهر پنجشنبه است و براي همين جماعت اينجا جمع شدن
مي گويم كاش دوباره جوان مي شدم و دوباره حس و حال جمع كردن جماعت رو داشتم و جمع شون مي كردم و به جاي رفتن به ساختمان جنين شناسي دانشكده پزشكي دانشگاه تهران يا اتاق جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران و چرا دورتر برويم، همين سه سال قبل بود و به جاي راه انداختن جمع نويسندگان نسل جديد در كافه 78 و معروف شدن اين گروه به نويسندگان كافه 78، حالا همان حس و حال را داشتم و دوباره توي وبلاگم فراخوان مي دادم و به تك تك بچه هاي داستان نويس زنگ مي زدم كه بچه ها، يه جايي راه افتاده دنج و خلوت. يه زن و شوهري مسوولش هستند. اهل قلم هستند و مي تونيم صبح ها يا حتي بعدازظهرها بريم اونجا و اونجا رو بكنيم پاتوق مون. بعد هم اسم اين گروه در بره به نام " نويسندگان كافه تيتر" اما حيف كه الان سه سال قبل نيست و ديگر كمتر حوصله جمع شدن ها را دارم.
بيشتر از دو سه ماه قبل بود كه توي وبلاگ رضا ولي زاده خواندم زوج روزنامه نگاري كه مدتي است بيكار هستند قصد دارند كافه اي راه اندازي كنند كه پاتوق بچه ها بشود، همان زمان ها پيغام گذاشتم برايشان كه ديگر به هيچ گروه و جمعي اعتماد ندارم و به گمان من تنها دليل پيشرفت در اين مملكت گل و بلبل تنها تك روي است و انفرادي كار كردن. بعد هم كه كافه نيمه اسفند ماه افتتاح شد. بعد از يك تبريك خشك و خالي توي وبلاگ اين كافه، نوشتم قلك خريدم تا پولام رو جمع كنم و يه سفر برم اونجا
تجربه خوبي نه از جمع ها دارم و نه از كافه رفتن ها. اونقدر قيمت كافه ها بالاست كه مدت هاست رغبت نكرده ام نه به كافه شوكا بروم و نه به كافه 78 اما برايم عجيب بود كه كافه تيتر چرا اينقدر ارزان حساب كرد امروز. يعني شما فكر مي كنيد چون شروع كارشون هست اينطوري حساب كردند؟
بي تا ( توجه داشته باشيد بي تا و نه بيتا) و بهنام ( اين يكي بهنام و نه به نام) را نمي شناختم. يعني وقتي اسم شان را شنيدم گفتم بعيد نيست در اين جمع كوچك مطبوعاتي آن ها را ديده باشم اما ذهنم ياري نمي كرد تا اين كه عكس هاي مختلفي از آن ها در وبلاگ شان و در سايت هاي خبري ديدم و احساس كردم بي تا را مي شناسم اما بهنام را نه
امروز چهل روز از افتتاح كافه تيتر مي گذرد و من اگر باز هوشنگ جيراني پيشنهاد نمي داد باز شايد به اين فكر نمي افتادم كه بروم آنجا كه كاش نمي رفتم چون حسابي وسوسه شده ام باز بروم؛ هم خلوت بود و هم ارزان و هم دوست داشتني و هم اين كه صاحبانش مهربان بودند و از خودمان
هوشنگ گفت: ساعت چهار خوبه؟ گفتم: آره. گفت: كجا؟ گفتم: ميدون وليعصر. گفت: كجاش؟ گفتم كنار سينما. گفت: كدوم سينما؟ گفتم: توي ميدون وليعصر مگه چند تا سينما هست؟ خنديد و گفت: پس ساعت چهار
ساعت سه و نيم شده بود و هنوز لباس هام اتو نشده بود. شرمنده هنوز نتونستم به قول الموتي ها كمرم را خم كنم و اتو كنم لباس هام رو و باز شرمنده كه هنوز محتاج بنده منزل هستم در اين مورد. داشت اتو مي كرد كه باران تندي گرفت. گفتم: خب بهانه هم جور شد، زنگ بزنم به هوشنگ كه من نميام. باران بند آمد
با هوشنگ پياده از ميدان وليعصر راه افتاديم. من آدرس دقيق كافه را بلد نبودم وگرنه با او كنار چهار راه وليعصر و پارك دانشجو قرار مي گذاشتم چرا كه تا آنجا پياده رفتيم و از چهارراه رفتيم ضلع جنوبي خيابان انقلاب. پرسيدم: كجاست پس؟ گفت: توي خيابان برادران مظفر جنوبي، مقابل بيمارستان مدائن. جالب بود. خيلي وقت ها مي شود كه مي روم انقلاب و قدم زنان وقتي كتابفروشي ها را سير مي كنم مي رسم به اينجا. بعد هم مي روم توي پارك و قديم مديم ها هم سيگاري چاق مي كردم توي پارك كه حالا خوشبختانه در ترك به سر مي برم. حالا از اين به بعد از خيابان قدس كه رد شدم قبل از اين كه به چهار راه وليعصر برسم، مي پيچم به اولين خيابان جنوبي بعد از خيابان قدس و چند قدم پايين ترش، درست شماره 13 نگاهم مي خورد به كافه تيتر و مي دانم هيچ كس هم كه نباشد، نگاه مهربان بي تا و بهنام عزيز آنجا منتظر هستند كه نگاه مهربان و آشنايي را ببينند و گپ بزنيم و خستگي در كنيم؛ خستگي از زندگي در اين ناكجاآباد
كافه تيتر براي خودش وبلاگي دارد و وبلاگ شان هم توي اين مدت كوتاه، آبرويي كسب كرده. پيشنهاد دادم وبلاگ شان را به دلايل امنيتي از بلاگفا به بلاگ اسپوت ببرند. بهنام گفت كار كردنش سخته. هوشنگ كه به تازگي و سرخود! بلاگ اسپوتي شده و مدام گويا به نوشته هايش لينك مي دهد گفت: از دور به نظر مياد. بهنام گفت: آخه؟ قرار شد هوشنگ بلاگ اسپوت و كنتور و بلاگ رولينگ را درست كند. من قرار شد زحمت لوگو را به سيد محسن بني فاطمه بدهم. به بهنام و بي تا پيشنهاد داديم كافه تيترشان را از وبلاگ بودن تنها در بياورند و مجله اش بكنند. استقبال كردند و من چه خوشحال شدم از اين همه پذيرش آن ها. قرار شده از اين به بعد همه كافه تيتر را از آن خود بدانند و مطالب خوب شان را براي اينجا بفرستند
ايراد من به آن ها اين بود كه دليل اصلي اين كه رغبت نمي كردم به كافه تيتر بيايم اين بود كه به نظرم مي رسيد شما خيلي آن را انحصاري روزنامه نگاران كرده ايد. گفتند نه ورود براي عموم آزاد است. گفتم: باشه، ولي به هرحال خيلي اين وري مانور داده ايد. اين طور اگه پيش برين مشتري نخواهيد داشت و اگر مشتري نداشته باشيد كارتان نخواهد گرفت و اگر كارتان نگيرد... بعد خودم گفتم: خدا نكند
شنيده ام بسياري از نويسنده ها و شاعران و حتي ناشران، بدون برنامه ريزي قرق را شكسته و وارد اين جمع شده اند و من به عنوان كسي كه دغدغه اش بيشتر از آن كه روزنامه نگاري باشد، ادبيات است آرزو مي كنم اين كافه، كافه نويسندگان و شاعران بشود و نامش بماند در تاريخ و آدم هر وقت دلش گرفت بداند جايي هست كه هر وقت بروي آنجا، كسي هست كه دلش با كلمه زنده است و سرش سرخوش هم صحبتي با هم كيشانش. ديگر هم مثل خيلي از كافه هايي كه قبلا مي رفتيم گران نيست و مثل خيلي از كافه هايي كه مي رفتيم و حالا هم سر مي زنيم نيست
پيش از اين هر نويسنده مهاجري كه مي آمد براي اين كه با دوستان ايراني اش ديدار كند قرار مي گذاشت كافه 78 يا كافه شوكا، اما پيشنهاد مي دهم اگر اين نويسندگان مي خواهند با هم كيشان و همكاران خود بيشتر آشنا بشوند آدرس كافه تيتر را بگيرند و اگر مي خواهند خبرشان در ايران تيتر بشود، به اينجا بروند و اگر مي خواهند مهرباني ببينند، سراغ بي تا و بهنام بروند
نمي دانم چرا، ولي امروز اول من و هوشنگ و بعد هم كه داود پنهاني و محمد مطلق رسيدند، كلي سرخوش شديم از وجود چنين كافه اي و حالا كه اين يادداشت من دارد به پايانش نزديك مي شود يا بخوانيد دارم به پايانش نزديك مي كنم، دارم وسوسه مي شوم گروهي تشكيل دهم كه صبح ها يا هر وقتي كه توافق شد، قراري بگذاريم در كافه تيتر و داستاني بخوانيم و بحثي راه بيندازيم و ... شما هم موافقيد؟ پس قبل از هرچيزي بد نيست اول سري به اين آدرس بزنيد و بعد با هم بيشتر حرف بزنيم. يا حق

بي تا و بهنام


هوشنگ جيراني، يوسف عليخاني، داود پنهاني، بي تا و بهنام

داود پنهاني و هوشنگ جيراني

محمد مطلق و داود پنهاني

منبع:تادانه

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:42  توسط بهنام-بی تا  | 

قهوه ترک لطفن

رامين احتمالأ از زنجان به كافه اومده بود.با كت و شلوار روشن.يه قلم انداز نوشته ازكافه.

اشاره: این متن را عصر پنجشنبه ساعت حوالی شش به صورت قلم انداز در کافه تیتر نوشتم. دلم نیامد برای گذاشتن در اینجا تغییرش دهم و غلط های دستوری و غیره اش را بگیرم شاید هم خستگی مرا برساند و هم فضای کافه را ترسیم کند. شاید البته.

اینجا کافه تیتر است کافه روزنامه نگاران. عصر یک پنجشنبه آفتابی تهران پس از یک صبح بارانی. دیروز هم باران می بارید و به شدت. تمام شب هم. به همین دلیل هوای اردیبهشت تهران بسیار لطیف است و دوست داشتنی. چیزی میان سرما و گرما که البته غلبه با گرماست مخصوصن برای من که کاملن لباس رسمی پوشیده ام. کت و شلوار با یک کیف بزرگ پر از کتاب و جزوه و خلاصه نویسی. جوانی به نام سینا( بیتا صالحی او را سینا صدا می کند) منو می آورد و شمعی هم روشن می کند. می شود سیگار کشید؟ البته.

تمام میزها پر هستند فقط مانده تنها میز وسط کافه با دو صندلی در دو طرفش. تعداد کل میزها هم البته بیشتر از شش تا نیست همراه با ۱۶ صندلی کوتاه و ۳ صندلی بلند مقابل پیشخوان. فضای کافه بر خلاف تصور قبلی من خیلی کوچک است. گمان فضای بزرگتری داشتم و البته که چندان مشکلی هم نیست. نمی دانم تمام کسانی که پشت میزها نشسته اند روزنامه نگارند یا نه. قیافه یکی دو نفر آشناست و جوانی هم دوربین دارد و لابد عکاس است.موسیقی بسیار نرمی فضا را می شکافد و انگار فقط برای هاشور زدن فضاست. پر کردن فضاهای خالی سطوح در هنر مسلمانان شاید.

 من اینجا چه می کنم؟ یک مثلن روزنامه نگار شهرستانی ( بخوانید دهاتی)خسته و کوفته با اعصابی متلاشی و متورم. می خواهم بنویسم و نمی توانم احتمالن از خستگی ادبیات عرب است که امروز صبح رس تن و اعصابم را کشیده است. فردا نیز احتمالن وضعم بهتر از این نخواهد بود. عکاسی که اشاره کردم از بیتا صالحی و همسرش که تا لحظاتی قبل سر میز دوستانش نشسته بود و الان به همسرش ملحق شده چند تا عکس می گیرد.احتمالن اکثر کسانی که اینجا می آیند با این دو نفر آشنایند. یکی از سه نفری که پشت میز کناری من نشسته اند سرش را برمی گرداند و می گوید عکس می سازید و همه می خندند.

شمع رو به خاموشی می رود.دوربین موبایل کار نمی کند.قهوه ترک باید خستگی را از تن براند.سرم متورم است و به شدت درد می کند. از صبح کلک یک بسته  سیگار را کنده ام و دور نیست که یک پاکت دیگر Pine قلمی از کیفم خارج شود. دهانم تلخ تلخ است.باید سفارش آب میوه بدهم.

جلد منوی کافه تیتر:

قهوه در فنجانی که از دهانی به دهان دیگر می رود می چرخد و انسان می تواند در آن آثار برجای مانده از خویشتن فردی را ببیند که ساعتی پیش در کافه بوده است و به خویشتن شخصی بیندیشد که ساعتی بعد به کافه خواهد آمد.

و این همه در فاصله میان آتش زدن و دود کردن دو سیگار اتفاق خواهد افتاد.

خولیو کورتاسار

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:37  توسط بهنام-بی تا  | 

مصاحبه با اسدالله امرایی در کافه

چند روز پیش اولین مصاحبه رسمی در کافه تیتر انجام شد. اسدالله امرایی قرار مصاحبه با خبرنگار مجله خانواده سبز رو تو کافه گذاشته بود. گفت و گوی آنها تقریبآ 2 ساعت طول کشید. منتظر چاپ این گفت وگو تا دو هفته دیگر باشید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13:17  توسط بهنام-بی تا  | 

شمع ساتیار

ساتیار یه شمع قشنگ تو کافه داره که هر وقت میاد خودش روشن میکنه. شمع رو دوستمون بهروز مهری افتتاحیه برامون آورده بود. 

راستی  دیشب یه عکس از ما گرفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13:0  توسط بهنام-بی تا  | 

درخواست اشتراک

اگه امکان داره کافه رو مشترک روزنامه ها و مجلات خودتون بکنید.

اشتراک فعلی کافه:

۱- ماهنامه فیلم نگار

۲- ماهنامه فیلم

۳-مجله سروش

۴- ماهنامه رودکی

۵- هفته نامه حیدر بابا(تبریز)

۶- مجله دال(مشهد)

منتظر هستیم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:34  توسط بهنام-بی تا  | 

روزنامه آینده نو منتشر می شود

عبدالله ناصری هم آمد٬ ساده وصمیمی: ساعت ۳ بعد از ظهر.

طبیعی بود که اول نشناسیمش: آنطور که او آمد.بعد شناختیمش٬ تبریک گفت٬ ما هم خوشامد گفتیم.دلش برای دوستانش تنگ شده بود ٬ دوستانش هم آمدند٬ گپ زدند و رفتند.

ناصری برای ما خبر هدیه آورد: روزنامه آینده نو  ارگان فکری خاتمی تا ۴۰ روز دیگر منتشر می شود.

عبدالرسول وصال مدیر مسوول و سردبیر آن خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:58  توسط بهنام-بی تا  |